روزهای طلایی زیتون
آدمیزاد همیشه میل به دیده شدن دارد ... 
آخرين مطالب

از چیزی امیدی می سازیم برای فردا

و کـِـش می آید

همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !

سفری ، دیداری ، تغییری ُ چیزی از این دست ...

چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !

پ ن : میدونم شما اینجا نمیای هیچ وقت بات آرزو میگه دیگه بهش فکر نکن از این آدم ها هرچی بگی برمیاد ولی نمیشه اینو می نویسم که اگه یه روزی اومدی گفتی معذرت زیاد یادم باشه که فقط نگات کنم ...یه چیز دیگه علیرضا دوست دارم دوست دارم دوست دارم ماچماچماچ  ماچ قلب قلبقلبقلب

 

[ ۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ آرزو ]

چند وقت پیش من به یک نفر گفتم نمیدونم من دیر به این دنیا اومدم یا شما زود چند روز پیش کسی این رو به من گفت با این تفاوت که کی به شما گفته اینقد زود متولد بشی!!!! عجب دنیایه گردیه ی آرررررررررررررره...خلاصه از فردا میره حموم عمومی نه نه نه این نبود الغرض چنان که افتد هیچکسم به روی خودش نمیاره مدتی هست دارم فکر می کنم...چی کار میکنی فکر!!!!!!(کارای سخت انجام میدی آرزو خانوم جدیدا از شوما بعیده)من یه دوست قدیمی دارم مثه شرآب کهن عمیق و تند و دوست داشتی و همراه ...ایشون یه ماشین 206 گشنگ داره هر از گاهی که خاطرمان مکدر می شود از این آدمیزادهای اطراف با ماشین ایشون میرم دور دور ...پیاده روی با ماشین خیلی هم حال داره ...صدای ضبط آسمون اونم چی عباس قادری خودت میدونی عزیزی همینه که میگریزی... فقط گاهی صاحابش میاد دیگه ...بعله در این گشت آخرین ما کمی تا قسمتی مقررات را زیر پای چپ گذاشتیم و چشمتان روز بد نبیند این عمو کلان دادی زد که خلاف میکنی !!!؟؟؟ بزن کنار ما هم که گردمان بسیار نازک در برابر قانون ایستادیم تا اعمال قانون بشود تا خدای ناکرده کار ملک دچار نوسان نگردد... جریمه اونم تسلیمی ...میدیم خیالی نیست ناقابل ده هزار تومان وجه رایج مملکت وکیلم ... بازم گذشت ... از قضا ما اون روز کلی خوشگل خوش تیپ میرفتیم برای دیدار دوستی عزیزتر از جان ...سر تا پا کلا مارک ...ندزدنت یه هو... پدر عزیز دیدند صلاح نیست ما اینگونه تهنا برویم لطفشان قلیان فرمود و سویچ اتولشونو قدیم فرمودند با عشق ... چه کیفی داره ماشین شاسی بلند اتومات...همه نگات میکنن ...آخی...عزیزمی...دوباره رسیدیم به محل نقض قانون ...پیش خودم گفتم اصلا درست نیست دیر برسیم واسه همین برای بار دوم موند زیر پای چپ دیگه دیگه ...بازم هم صحنه تکرار شد بات این بار رویایی صادقه دیده شد همون عموی اون روزی فرمودند: در نهایت ادب و احترام لطفا نگه دارید خانوم !!!!!!!!!لطفا بعله دستی رو کشیدیم کمربند رو آزاد نموده خواستیم بریزیم پایین که گفتند: نیازی نیست خانوم هوا سرده اگه امکان داره مدارک ماشین_ خلاصه ..._شما بار اول از اینجا گذر می کنید_ منم نیشم باز بلعه بعله_ اشکالی نداره اما سعی کنید هنگام رانندگی بیشتر دقت کنید بفرمایید خانوم ...حالا من از اون روز موندم من کییم؟؟ این جا کجاست؟؟ بچه ماله کیه؟؟ ...تغییر اونم اینقد؟؟!!!...

نخیرم مشکل دیدگاهه آقا...رئوف بودن در دین ماست چیه مگه...ها ها...مشکلی هست؟؟؟جهان سوم من عاشقتم...آخ ما چقد خوشبختیم که جهان سومیم ...

[ ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ آرزو ]

ماه خال دار
گویند که در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب که الان در حال حضرم . پس مادر آنچنان که رسم مادران است به سینه بکوفت که چه شده ای گل پسرکم !
پسر نگاهی به مادر بکرد و گفت که اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم که امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این  دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان ! پس اینک از تو مادر بزرگوار خواهم که به خانه آنها روی و او را به نکاح (عقد )من در آری که دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست !!!
مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت : دلبرکم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم که تو از همان ابتدای راه به جای ول  شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج کردن اما بهتر است که لختی درنگ نمایی که اینگونه عاشق شدن ناگهانی را  رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!
پس پسر نگاهی زجمورانه به مادر بیانداخت و گفت مادرجان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم که این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند .
پس مادر که پسر خود را دوست همی داشت به سرعت چارقد خویش به سر کرد و به خانه همسایه رفت . در آنجا چشمش به سه دختر خورد یکی از یکی زیبا تر پس اس ام اس ( همان پیام ک ) بزد که یا بنی ! دراین منطقه که تو ما را فرستادی نه یک ماه که سه ماه در پشت ابرند و یکی از یکی ماه تر بگو که کدام ماه چشم تو را برگرفته !
پس پسر نیز اس ام اسی بزد که یا مادر ! آن ماهی که خالی در گونه چپش بدارد ! مادر نیم نگاهی به ماه ها بنمود و دوباره اس ام اس زد که ای پسر این ماهان همه خال دارند .
 پس دوباره پسر اس ام اس بزد که آن ماه من خالش کمی بزرگتر باشد از باقیه ماهان !
مادر لختی درنگ بکرد و دوباره اس ام اس بزد که من چشمهایم خوب نبیند که خال کدام بزرگتر است .
پسر اس ام اسی دگر بزد که مادرکم همان ماهی که مویش قهوه ای باشد !
مادر نگاهی بکرد و اس ام اس زد  که این ماهان مویشان نیز یکرنگ است !
پسر با عصبانیت اس ام اس بزد که مادر! آن دو ماه کوفتی دیگر موهایشان مشکی است و این دگر قهوه ای است!!! آخر مادر جان تو که چشمهایت نمی بیند عینکی برای خود ابتیاع کن !!! حالا عیبی ندارد مادر عزیز! نشان دیگر به تو دهم ببین روی بازوی کدام ماه گرفتگی دارد ماه من همان است !!!
مادر اس ام اس زد که آخر دراین معرکه من بازوی دختر مردم را چگونه ببینم ؟!
پسر اس ام اس کرد که مادر جان تو که مرا کشتی ! خب ببین اگه لباس نازک دارد روی سینه چپش نیز خالی باشد و به خدا که آن دو ماه دیگر این خال را  ندارند !!!
مادر کمی دقت بفرمود و با خوشحالی فریادی زد و اس ام اس زد که احسنت بر تو شیر پا ک خورده ! یافتم ماه تو را که همان جور که بفرمودی است !!
هنوز پسر اس ام اسی نفرستاده بود که مادر لختی درنگ بنمود و سپس سریع شماره پسر را بگرفت که :لندهور پدر سوخته !! خاک بر سر بی حیایت کنند! شیرم را حرامت می کنم (البته شیر خشکهایی را که بر حلق کوفتی ات ریختم ) خجالت نکشیدی ؟ فلان فلان شده بی حیا ..............
و البته ما در این داستان قصدمان این بود که پسران امروز حیا بیاموزند از پسران دیروز که به قصدمان هم رسیدیم بات شما به دل نگیریاااااااااااااااااااااااااااا...چشمک

 

[ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آرزو ]

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :

 هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت:

 " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."

 دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است.

 محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

 آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در

 کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که

 می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت

 او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی

 خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟

جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "

 او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی

 می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که

 سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "

 " وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را

 برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل

 به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."

 او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند

 بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو

 می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه

 کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من

 کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد

 بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.

 آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

 آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

 آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .

 آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ."

 بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت ...

 می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید

٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا

 او را فراموش کنید ...

منم برات آرزوی کافی می کنم عزیزم...مثله اسمم بات خیلی زیباتر...

[ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آرزو ]

زیتونم :
 
تفاهمت را با من قسمت کن
 
                                            و مهربانی را
 
اگر مرا و ترا زندگی به هم نرساند
 
                                   همین نیاز که با هم شریک
 
درد و غمیم
 
                       برای ما کافی ست...
 
برای من ..............؟؟!!
 
***************
سخن نگفتن؛ساکت ماندن نیست
 
               کلنجار رفتن با همهمه ای ست
 
که یک آن
 
                     مرا به حال خود وا نمی گذارد
 
چه بگویم
 
                        من از این نزدیکی
 
از این دوری جانکاه
 
                               چه می توانم بگویم!...
 

[ ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آرزو ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed




فروش بک لینکطراحی سایتعکس